آنچه می خوانید

گزین گویه

ما محتاج انگور هاي نارسيم . تاك خميده و نژند شغال ها را شير مي دهد .

آخرین خوانش

پیوندها

 

ژانویه 2012
ج ش ی د س چ پ
« Dec    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

دسته‌ها

ژانویه 22, 2012

 

 

 

22 روز سرگشتگی لشگری 500 نفری

در خندق ها . فقط بینی خاراندن برایم باقی مانده بود

تا تفنگی که می خاراند ، دوستم را نفله کند – درجا .

ژانویه 19, 2012

 

وقتی شعر بوسه نمی شود بر پیشانی ات

جاده ای که امکان برخورد دوباره مان

حتی پس از سالها

در آن به وقوع بپیوندد

وقتی شعر سایه به سایه ات نیست

 در خلوت خطی افقی بین هزار آدم و ماشین

صبح سرمای منجمد خاکستری پیاده رو های خاکیست

با دور نمایی از دریاچه ای محصور

 و کوهی که عجیب بی تفاوت است

و فلق

 وقتی صورتش را سرخ می کند همانطور سخت و بی روح ،

هیچ راننده تاکسی ای دیوانه نیست

تا اتفاقی اذیتت کند

بدزددت

زیر بگیردت

و درخت های سیم پیچی شده تا افق یک دهکده ی دور کج اند

گاه تنها یک سگ

پارس شبانه ات را به هم می زند

وقتی سحر با سطل های زباله ور می روی

و دنبال دندان گرگی هستی که

از ساختمان نیمه کاره روبرو

 جرت بدهد

 یا طوله هایش را شیر بدهی .

من همیشه از ازدهام اینهمه بی تفاوتی می ترسیدم

حیوانات کوچک پلاستیکی یادت هست ؟

گاه صبح های خمیده و خمار

چند تا از آنها را می بینم که دارند روی آسفالت ها راه می روند

و من که خیلی بزرگ شده ام

روی مزرعه بالا دست دراز کشیده ام و فیل ها

و الاغ ها و کفتر ها بازی خودشان را می کنند

کدام شب و کدام ستاره ؟ بوسه بوی زباله مانده می دهد .

من بزرگ شده ام

اندازه ای که کتابخانه ام از خودم بزرگتر است

حتی سلام کردنم و سر سنگین پاسخ دادن هایم

من بزرگ شده ام و عجیب است کودکی بی رمق و افسرده

این لباس های تنومند را

هر روز به اداره می برد .

گاهی به تناسخ می اندیشم – همیشه –

و اینکه توی درخت ها صدای باد باشم

یا فلوتی بر لبان یک نوازنده مست

ابری عجیب باشم

باردار حوادث هوایی

یا یک تخت

با بیشمار خاطره از خواب .

چقدر به لمس بیهوده ی جهان معتاد شده ام

و پک به سیگار های تقلبی

و پاتک نزدن به حماقت یک دیدار .

امریکای سیاه ، افریقای نژاد پرست و حتی اروپای فقیر

نمی دانم کلیه هایم چرا به سنگ های  اردبیل دلبسته اند

و لابد خوراک لاشخور ها نخواهم شد

بسیار روزگاری ست که بی توام .

 

دسامبر 26, 2011

من

پاپانوئل ناتنی گوزن های خیالاتی ام

که روز های نا پاک

روی دود کش دوستت دارم ها

شاخ می شوم

و حتی کلاهم همیشه

رنگ لیهای توست

که هیچوقت سرخ نیست .

دسامبر 10, 2011

تلخ است

دوست بنامم ات

- و بنامی ام –

تا هر بار که ببینمت

دست و

           دل و

                  زبانم

دروغ بگویند  ،

تنها …

 

نوامبر 6, 2011

 

نگاهی به تولد و نقش اجتماعی نشریه ملانصرالدین

به قلم : ناظم آخونداف

ترجمه : وحید ضیایی

در بخش طنز و روزنامه بخوانید …

نوامبر 2, 2011

 

نیمی تنم

نیمی خاک

هاجر پا به زمین می کوبد

و من که اسماعیل هستم

وجبی در آتشم

در آبم

در بادم

در خاکی که از آن من است

عروسک زنده ی تاریخم

سرم را از سرنیزه های فرسوده بخواهید

و به جهان بگویید:

انقراض یوز پلنگان نزدیک است.

 

شعری هارمونیک و ساختمند که موزونیت اش به یک میزان در سرتاسر شعر پراکنده است.واژگانش چون میخی است که برسر کوبیده می شود آنجا که هاجر پا به زمین می کوبد تا جمجه و مغزهر دو باهم به صدا درآید و شدت فاجعه را بفهمد.آغازشعر ناقوس کلیسایی را می ماند که در یک بعد از ظهری آرام در شهری مسکوت و متروک نواخته شود.

نیمی تنم / نیمی خاک

شعر این گونه آغاز می شود و آن ضربه ی نهایی در آغاز زده می شود.

 زبان حماسی است و اسطوره ی آفرینش را فرا یاد انسان می آورد.اسطوره ای که در زبان حماسی پیچیده است و کارکرد اسطوره این گونه است.اسطوره و حماسه همزاد ازلی وابدی اند واین بدان معناست که شاعرآگاهانه زبان را به استخدام می گیرد.در پی خاک،آتش وآب وباد هم می آیند و ماجرای اسطوره ی آفرینش را کامل می کنند:وجبی درآتشم/درآبم/دربادم. ازسوی دیگر شعرازحدوث واقعه ای هولناک خبر می دهد.نیمه ای ازانسان که سوخته و خاکستر شده است،نیمه ای که آتش است ونیمه ای که باد خاکسترش را با خود برده است.آمدن هاجر و اسماعیل در مصراع سوم وچهارم ضمن این که فضای اسطوره ای را ادامه می دهد،ماجرای آن دو را فرایاد می آورد و ماهرانه این ماجرا را به حادثه ای که در شعر در حال وقوع است پیوند می زند.هاجری که به خاطرفرزندش درآن صحرای آتشین پای بر زمین می کوبد واسماعیلی که درآتش عطش می سوزد.

سطر”درخاکی که ازآن من است”به نوعی به سطر”نیمی خاک”ارجاع داده شده است این که شاعرمی گوید نیمی خاکم در واقع هستی خود(راوی)را خاک خود می داند خاکی که ازآن اوست.بار دیگراسماعیل در مصراع “عروسک زنده ی تاریخم”تکرار می شود.صفت زنده برای عروسک حامل دوگونه بار معنایی است:انسان کوچکی که هنوز زنده است و نفس می کشد اگرچه به ظاهرمرده است.وعروسکی که عروسک نیست بلکه حس و حال دارد،حرف می زند،ادا در می آورد،می رقصد،می خنددو بازیگوشی می کندو واژه ی تاریخ آن را به اسماعیل کوچک پیوند می زند اسماعیلی که سرش به دست سرنیزه ها سپرده شده است.واژه ی”سر”در مصراع”سرم را از سرنیزه های فرسوده بخواهید”ارتباط ارگانیک خود را با مصراع قبلی حفظ می کند و یادآور خنجری است که بر گلوی کوچک اسماعیل می لغزد،اما این سرنیزه فرسوده است وتیزی اش را از دست داده ودیگر نمی برد واگر هم می برد توانایی کشتن ندارد و او را از یادها نمی برد بواسطه ی این که در مصراع پیشین به زنده بودنش تاکید شده است.سرنیزه ی فرسوده ای که انقراض اش نزدیک است و نیز انقراض آنهایی که به این سرنیزه ها می بالند و می نازند.

وبه جهان بگویید:/انقراض یوزپلنگان نزدیک است.

“یک یوز پلنگ آسمانی روزی جهان را به پایان حیات خود خواهد رساند.”[دانشنامه ی اساطیر،برگردان ابوالقاسم اسماعیل پور]

به کارگیری یوزپلنگ درسطرپایانی ازچندجهت حایز اهمیت است:نخست این که نگاه اسطوره ای شاعر تا انتهای شعرادامه می یابدوباعث یکدستی فضای شاعرانه درسرتاسر آن می شود.دوم این که درابتدا سخن از اسطوره ی آفرینش بودودر انتها از انقراض یوزپلنگان سخن گفته می شود(ستیزناسازها)یوزپلنگ به طرزساحرانه ای با تمامیت شعر ارتباط برقرار می کند،چراکه خصلت نابودسازی اش درسطرسطرشعرپراکنده شده است وبوی مرگ ونیستی را پیشاپیش درکلیت شعر پاشیده است و اکنون با حضورخود در مصراع پایانی،مخاطب را غافلگیر می کند اما این بار پیش از آن که بتواند جهان را به پایانش نزدیک سازد خود به پایان می رسد و انسان همچنان با دردهای بزرگ انسانی اش به بودگی اش در این جهان بی پایان ادامه می دهد.

پیشتربحث زبان در این نوشتار مطرح شد و از زبان حماسی شعرسخن رفت اما در کنار آن می توان به برجسته سازی های زبانی نیز اشاره داشت.برجسته سازی آوایی را می توان در واژگان خاک-هاجر-پا-اسماعیل-آب-بادو…دید وبرجسته سازی های حروف را در به کارگیری حرف سین در اسماعیل-عروسک-سرنیزه-فرسوده مشاهده کرد.

در کل می توان این نوع برجسته سازی ها را زیرعنوان کلی “برجسته سازی های هارمونیک زبان”قرار داد.

 

خوانش شعر 12

 

برچهارچوب پنجره ی دیواری بی سقف

طنابی و رختی است

به اسلحه ها دست تکان می دهم

وبه توپ بازی می خوانمشان

ساختمان ها قوطی کبریت های خالی

وترقه هایی که انگشت هایت را بازی می دهند

بر دروازه ی خالی خانه

جلوی توپ ایستاده ام

به ظاهر شعراز سه بند شکل گرفته است که هرسه بند آن تصویری است.ابتدا تصویرچهارچوب پنجره و طناب و رخت و اسلحه ای که در آن حوالی است.دوم تصویرساختمان های خالی از سکنه و صدای انفجاری که به گوش می رسد.سوم تصویر توپی که خانه های خالی را نشانه رفته است.به طور کلی تصویرشهری جنگ زده و ساختمان هایی که ازانسان خالی است و سلاح هایی که شهر را نشانه رفته است در این شعر نموده می شود.

واژگان موجود در شعر هدفمند و حامل بار معنایی ویژه ای هستند.واژه خالی هم در بند اول و هم در بند دوم و هم در بند سوم تکرار می شود:چهارچوب خالی پنجره،قوطی کبریت های خالی و دروازه ی خالی.این واژه وجود انسان وحیات را از شهری که دچار مصیبت جنگ شده است خالی کرده است.در واقع واژه ی خالی در شعروظیفه اش را به خوبی به انجام رسانده و بازیگر خوبی بوده است.به عبارت دیگربارعظیم معنای شعربه نوعی بر دوش واژه ی خالی نهاده شده است.سکون و سکوت را می توان ماتریکس(خاستگاه)این شعراز دیدگاه نظام نشانه شناختی شعر دانست که واژه ی خالی بیان کننده ی آن است.

استفاده ازقابلیت های چندمعنایی واژگان در این مجموعه در بسیاری ازشعرها مشهود است.درشعر اخیر نیزشاعر با واژه ی توپ رفتاری ایهام گونه دارد.این واژه در شعریک باردر بند آغازین و بار دیگر در بند پایانی به کار رفته است و در هر دو بند هردومعنای توپ مطمح نظر بوده است.

به اسلحه ها دست تکان می دهم/وبه توپ بازی می خوانمشان

توپ درکنار اسلحه طبیعتا حامل معنای توپ جنگی است و در کنار بازی ،بازی کردن با توپ را افاده ی معنا می کند.نکته ای که درآرایه های ادبی به “استخدام” مشهور است.ضمن این که مصراع اخیرحاوی نوعی طنزتلخ هم هست.یعنی:خواندن اسلحه ها به توپ بازی.

بر دروازه های خالی خانه/جلوی توپ ایستاده ام

دراین جا نیز توپ با دروازه ی خانه معنای توپ جنگی را می دهد وبا دروازه در معنا ی توپ بازی به کار رفته است.همچنین قوطی کبریت دومعنا را با خود به یدک می کشد :نخست ساختمان هایی که به شکل قوطی کبریت تنگ و تاریک و کوچکند . دوم ساختمان هایی که انباشته از کبریتند وهرلحظه ممکن است منفجر شوند.این همه دلالت می کند بر این که شاعر به معانی گوناگون واژگان واقف است و سعی دارد به نحو مطلوبی ازقابلیت های آن بهره جوید.

جنگ ویرانگر است و خشن.خانمانسوز است و تحمل ناپذیر.اما برخورد راوی با جنگ در این جا که خود نیز در متن آن قرار دارد آمیخته با تمسخر است.به سخره گرفتن جنگ،جایی که جنگ همه چیز را به سخره می گیرد کاری است صعب واین در تصور خیلی ها شاید نگنجد که چگونه می توان به اسلحه دست تکان داد،آن را به توپ بازی فراخواند و جلوی توپ ایستاد.

در این شعر دو زنجیره ی واژگانی را که بار معنایی متناقضی دارند می توان تشخیص داد:چارچوب خالی پنجره ودیوار بی سقف در مقابل طناب و رخت،اسلحه در مقابل توپ بازی،ساختمان در مقابل ترقه ودروازه ی خانه در مقابل توپ.

عناصری که بوی جنگ و نابودی می دهند در برابر عناصری که زندگی را فریاد می کشند صف کشیده اند. 

اکتبر 26, 2011

دوستت دارم

در بلند بارانی خزان

سرد

عبوس

اما             یکریز …

اکتبر 20, 2011

1  
مهر در اتمامه / پستی آبانه و حضیض برگ ها / باد همدست پاییز شده تو حلقومم / خون از صبح و من قی می شه / جنون ِ تن ِ بعد ِ شهودِ این پیر سال زود رس .
داغ تن ِ آسمونه رو سینه ی غبار بسته م . کبوترای کاغذی سوختن از دود این قفسه ی پر رنج کتاب کُش. تیر می کشه دلم / تنم / پاییزِ نفسمه سرد ِ سرد .
ابر هم اگه کفنم شد به تن بی شکیب خاک مبتلام .نکنه بی تو بمونم ، بی تکثیر :
از تو بال می تکانم
در غبار دوستت دارم .
2
فی البداهه ، زوزه ست از دهان دریاچه ی نهنگ
یادته؟
هبوط دوستت دارم ِ تو شورش لجنای بی خود ؟
من همون خزه ی  بوسه بسته م . 

 

اکتبر 17, 2011

ابر می بوسدم

آب          درخت           رود

حتا صدای زخمی شهر

این ملودی کوه هاست

بعد از شب کرشمه و دشنه

***

ابر متلاشی می شود

و باغ     و آینه     و لب هامان .

جولای 27, 2011

(برای دوست شاعرم ناهید اللهوردیزاده)

ناهید هم که باشی ، ونوس های جهان هم که دور و برت باشند ، ناهید هم که باشی سرخ چون مشتی گُل که برای خلق شکفته تیر کشید ، ناهید هم که باشی در باور باروری ایزدان آب ، ناهید هم که باشی پیچیده در جمعیت موهای فلسفه : ناهیدی / که من سر بلند کرده در این حضیض برایت شعر می خوانم حتی !  نباشدم باور از پاهایم بالا می رود دیر زمانیست که بی توام … مفلوک / پتو ها خونابه های خاطرم را آب می کشند ، ابر ها تپه ها را ، پرز ها ی خیس علف بر تن نقوش اسلیمی ست  / و بز های لاغر در ستون چاق فقراتم شماتت می کنند . بی تویی ارجاع نیست ، بی تویی ، درد نیست ، بی تویی فوران نیست ، بی تویی منم که بی نشان تر از گلدسته های گندم ، صغیر- دانه های نارس گنجشکانم در سینه می تپند و دهانم که آفتاب را تنها به لقمه ای سیر است / نکند قد کشیده باشم و داسم نکوبی !

من همان زنجیری زنجره ای مزدورم / آنان که خیابان شب را در تردید وصله می زنند و زیر پوستم آن سنگیتنی که رداست رویای نیمه شبان پر گوسفند را سر می برد . رودی که به کودکی اش پیوست آبشاری بود که از پاهایی کودکانه سر چشمه می گرفت . حالا دوباره ساحلی از زانوانم بیرون می زند و مرده شوران مشتاق ، رو یاهایمان را فانوس طوفان می کنند مگر پری های شور ، که از مداد رنگی هامان بچکند روی خرچنگ های انگشتانت / حالا دوباره سیلی بزند خود را صخره که گوشواره های تلخش شده ایم / مثل آفتاب که از پشت میز سُر می خورد ، مثل دیوار کوتاه حیاط پشتی ، مثل من که توی درخت توت پنهانم ، تو را که نفوذ کرده ای در شکل های بی نتیجه ی خانه های پوسیده دوستت دارم !/ آخ …فراموشم شده بودی حلزون ! فراموشم شده بودی  سرو  شده بودی چمیده با من در پیاده رو عصر های اما نشناس …روز نامه ها را آب می کشیدیم ، می چلاندیم ، تار مویی از گیسوانت لایش تا بفشاریم / بفشاریم / بفشاریم و دستت را بگیرم و بخوانی مداد ، کاغذ بشود لخته های تنم ، گُر بگیرد حدیث شانه و گیسو ، حالا تو یلدا من صحاری سلسبیل؛

Newer Posts »