آنچه می خوانید

گزین گویه

ما محتاج انگور هاي نارسيم . تاك خميده و نژند شغال ها را شير مي دهد .

آخرین خوانش

پیوندها

 

می 2012
ج ش ی د س چ پ
« Apr    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

دسته‌ها

می 16, 2012

I SIT and look out upon all the sorrows of the world, and upon all oppression and shame;  
I hear secret convulsive sobs from young men, at anguish with themselves, remorseful after deeds done;  
I see, in low life, the mother misused by her children, dying, neglected, gaunt, desperate;  
I see the wife misused by her husband—I see the treacherous seducer of young women;  
I mark the ranklings of jealousy and unrequited love, attempted to be hid—I see these sights on the earth;          5
I see the workings of battle, pestilence, tyranny—I see martyrs and prisoners;  
I observe a famine at sea—I observe the sailors casting lots who shall be kill’d, to preserve the lives of the rest;  
I observe the slights and degradations cast by arrogant persons upon laborers, the poor, and upon negroes, and the like;  
All these—All the meanness and agony without end, I sitting, look out upon,  
See, hear, and am silent.

می 15, 2012

 

بلند ِ  /  سیاه ِ  /  دریده
پیاده رو ما را

                    تاریخ می زند

Tall/noir/dechire

Nos trottoirs

Se poursuit

 

 

آوریل 23, 2012

به دوستانم : کاظم ، آیدین و رامین

نمک ندارد اگر دستمان دلیلی هست

هزار پا بشوی عاقبت علیلی هست

زمین از آن تو محصول مال تو ما را

ته خیار ، وفادار دسته بیلی هست

نگاه می کنی و ذوب می شوم در جا

عجیب واقعه ای چشم چرنوبیلی هست

مراد ما ز تماشای باغ همسایه

گلابتون نبود ، در تراس لیلی هست

اگر که جوی تو را بسته شهر داری شهر

برای گلشن بیگانه … دوست … نیلی هست

صف بلند دو تا نون تافتون باقیست

زمین مفرش و هفت آسمان نیلی هست

چه جای شکوه ز لپ های لاغر فرزند

که دست های تو را نای سرخ سیلی هست

طراز قامت موزون یار بین و همین !

وزیر هست ، کمی زیر تر وکیلی هست

ببند چشم خرد را که عاقلان گویند :

به دست سرمه کش دهر داغ میلی هست

صدای بشکن و بنداز می رسد از دور

بتا به لرزه درآ … گوئیا خلیلی هست

تو را به باغ عدن سیب های ممنوعه

مرا انار لب جوی سلسبیلی هست

به گرد عارض مه پارگان سلام … بگو

درون مطبخ ما کنج مستطیلی هست

اگر ادامه این شعر زیر سانسور رفت

خلاف آمد آن کار زن ذلیلی هست

نشد که فلسفه در شعر قد علم بکند

که قد علم بکند بحث بس ثقیلی هست

*

به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

به هر کجا که روی شهر اردبیلی هست .

آوریل 17, 2012

 نِزار قَبانی, (زاده ۲۱ مارس ۱۹۲۳، درگذشته ۳۰ آوریل ۱۹۹۸) از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان جهان عرب بود . از شعر های معروف وی بلقیس است که سوگواره ای برای قتل همسرش می باشد . او را عاشقانه سراترین شاعر عرب می شناسند .

 

 

 

 

فزونتر از همه گویا

آنچه در عشق عذابم می دهد

استطاعت بی مقدار من است – بر عشقت –

و حواس پنج گانه ام ، 

                  – به  ستوه آمده ام از ایشان –

که به اندازه همین 5 انگشتند و نه بیش !

زنی بی مانند چون تورا

حواسی بی مانند

شوقی بی مانند و اشک هایی …

و دیگر گونه مذهبی حتی …

زنی بی مانند چون تورا

کتابهایی باید نگاشت  از تو

برای تو

اندوهی که تنها توراست

و مرگی – در خور –

که تنها توراست

زن در تو تکثیر می شود

و کلمه  واحد است

چه کنم با واژه به صلح درآیم ؟

خرسندی از آن که شاید :

چون شاه بانوان بر کتابهای کودک کشیده امت

چون ملائک بر سقف معابد

اما این منم که راضی نی ام از خود

که به دل آویز ترین نقش نبسته امت

خرسندی چون  تمام زنان

که غزلی عاشقانه برایت سروده ام …

مخواه که به رضای تو خوشنود باشم

هزاران واژه از مقابل چشمانم می گذرند

و نمی خوانمشان

هزاران غزل ناب می رسند و

نمی مویمشان !

منتظر

در اتاق تنهایی خویش

ساعتها می نشینم و پس می زنم

                                      – پس می زنمشان –

حرف     تغزل ِ از غزلی نیست

حرف     زنی از بی شمار …

صحبت از غزاواره ی توست

و غزلی که تویی !

بسیارها  کوشیده ام

چشمانت را  شعر بسرایم !

پیش از تو هر چه نگاشته ….هیچ

پس از تو هر چه نگاشته ….هیچ است

در جستجوی کلامی

                          – که بی کلام –

بخوانمت

یا شعری

که شیهه دستانم را

به کبوتری پیوند دهد .

 

آوریل 7, 2012

دنیا برجستگی لبان توست
تَرَک زمستانهای گوانتانامو
تبخال انقلاب ها
و تاراج جهان
وقت برخورد سنگواره ای بیگانه
من فقط به بدایت سرخ پوست ها معتقدم
و می دانم هر بوسه
آغاز فصل تازه ایست

آوریل 3, 2012

… وقتِ باران های دود خورده

 وقتی که بزرگترین شلوغی دنیا

 - تنها قدم زدن است دنبال سایه ات -

 وقتِ ترجمه زبان گنجشک ها

در دو لهجه ی غلیظ

 وقتِ پیراهنت که هرگز ندیده امش …

 

مارس 17, 2012

الف ) از پارسال

پشت میز تحریر نشسته ام . بوق اتومبیل و صدای ممتدی از وسیله ای برقی توی سرم وول می خورد و می دانم این یعنی عدم تمرکز . ساعتی پیش خودم فکر کرده ام که باید بنویسم و سعی کنم این عادت ” تا حسش نیامده نمی توانم کاری کنم  ” را از سرم بیرون بیندازم . و بهترین کار همین طور نشستن سعی کردن است که بنویسی . مثل ماکاندو . مارکز مثل من نشسته پشت میز تحریرش و زور می زند – البته نه دقیقن مثل من – که قصه ای تعریف کند . خیلی راحت کلمات و شخصیت ها در ده ای  باستانی به سویش هجوم می آورند و اردکی نارنجی هم می شود خرمگس گابریل ما . هر وقت جناب نویسنده  گنده گویی می کند ، اردک فرتی می آید و توی دفتر کارش … مشتری های من هم همینطورند . دائمن حضور بی وقفه شان میان کلمات و مخصوصن حس گرفتن هایم مشهود است . می آیند . می روند . اما همیشه تکراری اند و هر کدام می دانم که چه خواهند خواست . در این حدودن یکسال کمتر شده مشتری بخصوصی از این در کوچک وارد شود و چیز خاصی بخواهد . ماکاند ووو … قصه من اما در یک شهر اتفاق می افتد . زیر زمین  مغازه ای در شهری بزرگ که صدای ممتد هزار جور وسیله در هم می پیچند و وول می خورند در هوا و می چرخند لای تک و توک درخت ها و بی حوصلگی آدم ها و تف عابرین خلطی و نق نق بچه هایی که کشان کشان دست مادر را ول می کنند و جلوی ویترین مغازه پا به زمین می کوبند و مرد سیاه چرده ی احتمالن معتادی که مثل جن زده ها هر روز همین موقع ها از جلوی مغازه رد می شود و فقط بی سو نگاه می کند به جنس های غبار گرفته و رنگارنگ . صاحب مغازه گوشه ای نشسته و سیگاری بر لب بی هوا به رقص دود ها زل زده است .  دودی که اگر عمیق پس بدهی امتدادش تا پیاده رو و حتی کنار جوب می رود .جویی که گاهی باریکه ای آب دارد و بیشتر اوقات سطل زباله مغازه داران راسته است . جویی با درخت تکیده ی کنارش که بهار را برای کرکره های مغازه ی روبرویش رنگ میزند.

                                                 ب) از دیرسال

پشت میز تحریرم نشسته ام . زیر انبوهی از کتاب و نوشته های نیمه تمام .بهار – از گردنم – در گردنه های حیرانی بالا می رود و باور زیستن توی رگ های منجمد کوچه های لیزم ، سُر می خورد . برمیگردم به دست های گرم پدربزرگ و پله های سنگی کتابخانه ی چسبیده به باغ ملی . با هم – چه فرقی می کند ، در زمستان یا بهار – پله ها را آرام بالا می رویم ودر حالیکه از زیر نگاه گرم کتابدار پیر تبسمی حواله مهراش می کنیم در انبوه قفسه های پا توی کوچه های شانزه لیزه می گذاریم … با سه تفنگدار ، جنگ را از رادیو های خش دار دنبال می کنیم . از قبل از طوفان زیر چتر درختان پیر باغ گوش به غرش توفان می دهیم و سایه الکساندر دومای پدر ، که برای پاپا کلاه بر می دارد . تلوزیون بزرگ چوبی خانه از سرنوشت شوم امپراطور ها داستان ها می گوید و مادربزرگ داد می زند : ” کم کن آن صدای کوفتی را …”.

چقدر دلم می خواهد همه بچه های دنیا با ” جروشا ابوت ” بزرگ شوند توی یتیم خانه ی دنیا داشتن یک بابای لنگ دراز خوشبختی بزرگی ست .گاهی دعوا می شوم ، سر درس نخواندن و قصه نوشتن ، سر کتابهای کوچک عزیز . سر کتاب بزرگ پزشکی که به امانت آورده ام و زل زده ام به صفحات روغنی اش و من هنوز سیزده سال بیشتر ندارم . بهار پانزده روز تعطیل عید است که خوشحال از گرانی عیدی پدربزرگ با ” ژوزف بالسامو ” به تناسخ می رسم .

                                                                                           ج) از امسال …

 ” به گلشن بر ریاحین سایه گستر / چو پیلان پیش پیش از فوج لشکر / همانا گشت چرخ بی کناره / ز صور آه عاشق پاره پاره / فلک دیر است ابر تیره رهبان / چو دین مصطفی خورشید پنهان / هوا گویی گشاد از دست اعجاز / سر صندوق مروارید تر باز / ز صلب ابر ریزان نطفه ی پاک / رحم تازه بدو آبستنی خاک / ز شاخ خشک بر آرد گل تر / هم از موز و صدف کافور و گوهر / فلک نوبت زده عیش و طرب را / زمین نو سبزه کرده پشت لب را / دل مرغان ز بند دام آزاد / که دانه سبز شد در دام صیاد* …”

——————————————————————-

 

* از مجموعه رامایانا / در وصف بهار ترجمه منظوم مسیح پنی پتی

مارس 6, 2012

یک ) می خواهم بازگشتی به تاریخ ادبیات ایران داشته باشم و اشاره به سبکی بنمایم که  زاده متن و بطن شعر کلاسیک ایران بود شاعرای ممتاز چون سعدی و حافظ بیشترین  تاثیر را از اندیشه و سبک این دوره داشته و غنای فکری و ادبی حاصل در قرون هفت و هشت از / با وجود زیر ساختی قوی ، حاصل این سبک ادبی بود . سبکی که با هجرت شاعران از حوالی خراسان به آذربایجان و قفقاز کنونی و تولد و ظهور شاعرانی صاحب سبک برگی کمتر خوانده شده از تاریخ ادبیات ایرانی ست چنانچه  ” با مطالعه شاعرانی همانند خاقانی، نظامی، فلکی شیروانی، اثیر اخسیکتی، ظهیر فاریابی و شاعران دیگر متعلق به قرن ششم که در حوزه ادبی آذربایجان و قفقاز می‌زیستند، می‌توان ویژگی‌های شعر قرن ششم را مشاهده کرد. در کنار این ویژگی‌ها، مختصاتی ویژه و نشانه‌‌هایی برجسته وجود دارد که بیانگر وجود سبک آذربایجانی است. اصولا تنوع شخصیت شاعران حوزه ادبی قفقاز به دلیل دوری از مرکزیت ایران سبب شده است که آثار گویندگان این ناحیه ویژگی‌های مخصوص و مشخص داشته باشند. به عنوان نمونه، خاقانی و مجیر بیلقانی از مادرانی غیر مسلمان، ابوالعلاء گنجوی از تیره شاعران درباری و مهستی گنجوی از میان توده برخاسته است. این تنوع شخصیت و اندیشه، برای خود ویژگی‌های منحصر در پی دارد.” این ویژگی منحصر به فرد یعنی تلاش یک شاعر ، یک اندیشمند در ساختمند کردن اندیشه ها ، تصورات ، خیال ورزی ِ زبان مادری اش در قالب زبان دوم یا سوم  و نتیجه کار شاعری بزرگ می شود چون خاقانی که واژگان شعری شاخص ، اندیشه ای تلفیقی ، و زبانی مولف دارد . امری که در اکنون ادب فارسی با چهره هایی چون بهرام اردبیلی ، عمران صلاحیو امروزی های جوان دوباره بازآفریده می شود.

دو) تراژدی مملو از سمبل هاست و تراژدی نویسان بزرگ تاریخ اسطوره محور ترین اندیشه ورزانِ آدمیانِ تاکنون بوده اند .جایی که “متن” به بزرگترین مصائب بشری چون جنگ تقدیر و اختیار ، خدایان و انسان ، بودی و نابودی  بپردازد ، زمان سرایش در لازمان و مکان به بی مکانی بدل می شود .حالا اورمان صالح سجادی چه بدل از جنگل باشد چه جامعه ای همین نزدیکی ها . بی شک تنازع سایه و نور که بی گمان خود زاده یک مادرند – ، پیرمرد و جنگل ، روز و شب ، بقا و فنا ، در روایتی امروزی و آشنا به بیشمار تاویل خواهند انجامید که مقصود نگارنده نیز هست . شاید ذهن من ِ آدم ِ ایرانی دوهزار و دوازدهی  که درانبوه بی لجام شعر سپید و سیاه تخیل را جانشین تعقل زندگی در همه عرصه ها کرده ام و-  کرده اند به باز گشتی عمیق و قانونمند به تولیدات ریشه دار تخیل ، آنجا که اسطوره ها در روان انسان تنیده و تپیده اند ، نیاز دارد وسجادی با درک این نیاز به سراغ تراژدی می رود و با مجموعه غزل مثنوی هایی نو به روایت خالص و نجیبی می رسد که توی خواننده را تا بازخوانی ِ دیگری ِ زاده شده در اورمان می کشاند . وقتی قافیه ها معنی دار ، فصول تو در تو و اندیشه آشنا به باور فرَار ذهن مدرن خواننده باشد ، از مجموع شش فصل این کتاب حکایت مدرنی از یک حادثه شعری حاصل می شود .ارجاعی معقول به گذشته ی خمسه های نظامی گنجوی و تاویلی زبان محور از اشعاری سودا زده در بستر اسطوره .

سه) روایت در شعر حکایتی بلند در ادب فارسی دارد و در بسیاری از آثار قدما جای خالی داستان با این روایت های شعری پر می شود . اصولن زبان قصه گویی قدیم موزون است زیرا زبان ِ ملتی که گوش فرا می دهد زبانی تمثیلی و تخیلی ست . باز بدان لحاظ که این زبان ساده فهم تر و برای بیان اغراض گوینده بسترمند تر است .نظامی از شاعران مولف سبک آذربایجان در اوج این داستان سرایی هاست خاصه  در فرهنگ فولکلور آذری نیز داستان ها بعد از مثل ها بیشترین بسامد را به خود اختصاص می دهند .آیا بازگشت شاعر مدرن امروز به این نوع داستان گویی حاصل یک بازگرد زمانی ست یا تاریخی ؟ آیا جان خسته مخاطب دلمشغول شعر فارسی بعد از کشمکش های حرفه ای و گاه غریب در شعر اکنون به موسیقی آرام یک شبه روایت شعری کهن با المان های جدید نیازمند است ؟

چهار ) «چه بگويم دگر، همين را گفت و به هم ريخت ناگهان روحش
از پس چهره¬اش نمايان بود تا كجاها رسيده اندوهش

پیرمرد از غضب به خود پیچید سخت فریاد زد تقلا کرد
تخت کج شد و بر زمین افتاد دست بسته مرا تماشا كرد

دست وپا مي زدو كمك مي خواست خسته و دل شكسته و نوميد
مثل يك موش در دهان تله بي هدف سربه تخت می¬کوبید

زنگ اخطار تخت را زدم و بی صدا از اتاق محو شدم
تا پرستارها رسیدند و …بعد مرفین، سکوت، حس عدم

لحظه¬اي بعد جسم رنجورش وسط تخت منبسط شده بود
در ميان ملافه¬هاي سفيد مثل يك لكه¬ي سياه و كبود

تصویر قابلیت برتر اورمان است . سجادی با تصویر پردازی های بکرش مخاطب را به عمق جنگل ارسباران می برد و تجربه تلخکامی ها و مویه های شبانه زمستان را نغز به تصویر می کشد . او آگاهانه در پیرنگ داستانی خویش به اهمیت دیالوگ در به بازی گرفتن  روان ناخوداگاه ، اشراف داشته در شخصیت پردازی پیرمرد  جنگلبان و اینهمانی اش با جنگلی که به دست او تکه تکه می شود به اوج ( کلایمکس ) داستانی دست یافته است بی خود نیست که شعر بلند اورمان از صنعت تشخیص بهره فراوان می برد . در اورمان صحنه ها چنان زنده اند که می توانی پلان به پلان به تماشایش بنشینی و در بعضی صحنه ها از حس غریب غریزه اصلی ترس لذتی وهم آلود ببری .

پنج ) اورمان اثری ست امضا شده توسط ذهن خلاق نویسنده شاعرش . مجموعه ای که مخاطب را تا نهایت فاجعه پیش می برد و با تاویل پذیری اش امکانی ژرف برای خیال پردازی فراهم می سازد .اورمان اثری ست که می توان هدیه گرفت ، خواند و رعب روان پریشش را به خاطر سپرد .

 

فوریه 15, 2012

 

اگر هوس پرده خوانی دارید

اگر هوس روحوضی دارید

اگر هوس یک نمایش کمدی درام موزیکال  دارید …   کلیک کنید

 

فوریه 6, 2012

 

عادت گربه هاست وقتی گوشت

خارج از دسترس بود

فی الفور

یک قلپ آب گرم می نوشند

جامه دلق و زرق می پوشند

رفته پشت تریبون دیوار

- پیش ناکس ترینی همچون خار –

سرفه ای کرده – راست میگویند : –

                                             حوضمان عیبکی مگو دارد …

                                            ماهی اش پیف پیف بو دارد !

——————————————————————————–

حافض خوانی …

 

Newer Posts »